کمی غم دارم
غمگین بودن مگر چیز عجیبی است؟
غمگین بودن یعنی همین کارهای به ظاهر معمولی
یعنی ,وقتی می بینی دستکش های یکبار مصرف رو دستم کردم
و هی دارم خونه تمییز رو می سابم
یعنی وقتی می بینی به جای اینکه چایی دم کنم
از چایی کیسه ای استفاده می کنم
یعنی وقتی می بینی برق آیینه داره چشمت رو کور می کنه
یعنی وقتی می بینی جلوی تی وی لم دادم و کنترل به دست
مردمک هام زل زدند به صفحه
یعنی وقتی می بینی روی گاز هیچ دیگ و قابلمه ای نیست
یعنی وقتی می بینی دست و دلم به تلفن نمی ره
یعنی وقتی می بینی صبحانه و نهار و شام سر و ته اش با دو سه تا
بیسکوییت هم می یاد
یعنی وقتی می بینی با سرعت صد و بیست ، سی دارم می گازم
یعنی وقتی می بینی از بوی چسب عق می زنم
یعنی وقتی می بینی دارم می رم لاک سرخابی یا ماتیک آلبالویی بخرم
یعنی وقتی می بینی تا صبح بیدارم
یعنی وقتی می بینی صدام مثل آدم های در حال خفه شدنه
یعنی وقتی می بینی چشمام برق نمی زنه
یعنی وفتی می بینی یک جائیم درد می کنه که نمی دونم کجاست
اگه دیدی کف پام داغه و کف دستم سرده
حتما کمی غم دارم
ولی چیزی کم ندارم