بارون پاییزی

 

 

عجب حالی دارم دل ای دل ای دل ای دل

بارون پائیزی

 
 
ساعت 7 صبح
پنجره بارون خورده ،هوای ابری، نم نم بارون پائیزی
آخه در این هوای رمانتیک کی حوصله داره بره سر کار؟
دلم می خواهد همینطوری زیر این لحاف قرمز در حالیکه پاهام جمع شده تو شکمم یکی بیاد و یک لیوان چائی داغ بده دستم!
من هم همینطوری که چائی رو هورت می کشم ،یک کتاب نه چندان جذاب بخونم و به صدای بارون گوش بدم...
بعد همینطوری که کتاب نه چندان جذاب رو می خونم و به صدای بارون گوش می دهم ،خوابم بره...
بعد ساعت 11 بیدار شم و لای پنجره اتاق را باز کنم تا یک کم باد سرد بیاد تو وتو یک کاسه سوپ جو داغ بدی دستم...
لعنت به این زندگی که همه چیزش بر خلاف میل آدم است ...
روزی که دلت می خواد مریض شی ، سالمی!

 
دلم گرفته
نمی دانم آلرژی پاییز است
یا
!حجم زیاد هورمون ها
"آخه  "همیشه پیش ار آن که فکر کنی اتفاق می افتد !
خسته ام
در فنجان قهوه دنبال سهم آرامش ام می گردم
چرا هیچکس به خواسته هایم اهمیت نمی دهد!؟
دلم ویرانی می خواهد شاید بزنم و خراب کنم و از نو بسازم
چرا توقف کنم؟
چرا؟

5 مهر 1380سخت ترین روز زندگیم

 
خسته از جنجال های شهر
کوفته از هزاران اندیشه ناکجائی
 در تاریکی شهر
برای گرفتن سهم آرامش
...کوچه ها را تک تک طی کردم
که ناگاه بوفی بر سر راه خبر از رفتن شهابی داد.
من که تمام ستاره های آسمان را به نیم روشنائی شهاب به پشت رانده بودم ًُ
خسته تر ازقبل به خانه رسیدم...
تا درد فراق را با مادر شهابی ام بازگو کنم
رسیدم اما چه سودکه آن شهاب مادرم را نیز با خود برده بود...

اول مهر

 

اول مهر رو همیشه دوست داشتم

مهر همیشه توی ماه ها یک جور دیگه بوده برام

با اینکه بدترین اتفاق زندگیم توی مهر افتاده

 ولی

بهترین اتفاق زندگیم هم توی مهر افتاده!

یادش به خیر اون موقع ها اول مهر با این سرود شروع می شد

آغاز سال نو با شادی و سرور
هم‌دوش و هم‌زبان حرکت به سوی نور
آغاز مدرسه فصل شکفتن است
در زنگ مدرسه بیداری من است
در دل دارم امید بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام هم‌شاگردی سلام