طرز تهیه خاطره در یک بعد از ظهر پائیزی

 

 

لیمو شیرازی زرد و رسیده 1 کیلوگرم

شکر 150 گرم

هل گل محمدی میخک مقداری

دوست غیر صمیمی   تعدادی

لیوان چای به میزان لازم

صندلی به مقدار کافی

 

زمان 1 ماه قبل

 

ابتدا لیمو ها را می شورید و  از نصف می کنید ودر یک شیشه تمییز می اندازید

روی هر یک ردیف لیمو چند قاشق شکر و مقداری هل و گل محمدی

و میخک اضافه می کنید

تا جائیکه شیشه پر شود

این شیشه را زیر نور آفتاب به مدت 25 روز قرار می دهید

وقتی که آب انداخت آماده است

 

 

زمان همین حالا

 

تلفن را بر می دارید و به تعداد صندلی هایتان 

 دوست غیر صمیمی دعوت می کنید

چرا غیر صمیمی؟

چون دوست صمیمی تمام جیک و پیک زندگی تو را می داند

 اون وسط ها یک چیزی می پراند تو را یاد غم و غصه هایت می اندازد

بیکاری؟ می خواهی یک بعد از ظهر پائیزی خاطره انگیز داشته باشی

با دوستان غیر صمیمیت می نشینی و راجع به کتاب و فیلم و مد حرف می زنی

از ته دل می خندی و از عطر لیمو داخل چائیت به بهشت می روی

اگر در یک تراس یا حیاط باشد که باد خنک به صورتت بخورد و

 یک کم بلرزی و احساس سرما کنی خاطره تو تکمیل است

 

 

پ ن : حضور در تمامی خاطرات پائیزی شما پذیرفته می شود

 

 

 

 

 

تغییر نام

 

سلام ماریا چطوری ؟ خوبی؟

چند روزیست ایمیل های فورواردیت به دستم نمی رسد، نگرانم

می دانی امروز همه اش به فکر گذشته ها بودم

دیگر اگر این دوست های دور و بر جدیدت ندانند که من و تو خوب می دانیم

 که اسمت توی شناسنامه عفت الملوک بود

در سن 10-15 سالگی به همه می گفتی فی فی صدایم کنید

یادت هست وقتی صمیمی شدیم برایم دردودل کردی که کاش جد جدت از خانواده قاجار نبود

آنوقت شاید حالا اسمت آناهیتا یا سحر یا .... چمی دانم چز دیگری بود

یادت هست چقدر سر اسمت دوستیت را با این و آن بهم زدی؟

17-18 سالگی دیگر این اسم برایت غیر قابل تحمل شده بود

رفتی ثبت احوال ولی آنها گفتند فقط ملوکش را پاک می کنیم و پاکدامنی حذف شدنی نیست

فی فی عزیزم از همان روزها بود که به من و بقیه گفتی از امروز ساغر صدایم کنید

فکر کن بعد از 10 سال من باید خاطراتم را با فی فی تبدیل به خاطره با ساغر می کردم

یادت هست هر دفعه که یادم می رفت چقدر اخم و تخم می کردی؟

الان هم از وقتی رفته ای ماریا شده ای

این همه را گفتم که بگویم چند وقتی است  یک دوست جدید پیدا کرده ام  به اسم سونا

امروز که با من دردودل می کرد گفت از اینکه همه مسخره اش می کنند و

 می گویند جکوزی چطوری

 ناراحت است

می خواست برود ثبت احوال ...

خدا کند تا هنوز خیلی باهاش خاطره ندارم تصمیمش را بگیرد؟