ولنتاین
ماریای عزیزم
همین پارسال بود که شب ولنتاین یک گپ طولانی راجع به
عشق و عاشقی زدیم یادت می آید؟
اگر بگذریم از آن آدم هایی که ظرف 1 ساعت عاشق چندین
نفرشان می شدی، عشق و عاشقی های پایدارت هم کم نبوده.
عشق اولت از پسرهای مدرسه بالایی بود یادت هست؟
در خیال عاشقش بودی اون حتی تو را ندیده بود و نمی دانست وجود داری
شب ها چه رویاها که نمی بافتی چقدر همه چیز خوب و قشنگ
و دوست داشتنی بود
عشق دومت واقعی بود
هنوز شب ها با فکر عشق اول می خوابیدی که عشق دوم
خودش پرید وسط زندگیت
اون بیشتر عاشق تو بود تا تو عاشق اون
تو فقط از هیکلش خوشت می آمد که می تونستی عین یک
بچه تو بغلش پناه بگیری خوب تقصیری هم نداشتی خیلی بچه بودی
عشق سومت فقط یک صدا بود
تو عاشق صداش بودی حاضر نبودی ریختش رو ببینی
ولی دوست داشتی تا صبح برات حرف بزنه
عشق چهارمت هم اول اون عاشق تو شد و تو مدتها
باهاش قایم باشک بازی می کردی و از دستش در می رفتی جذاب بود نه؟
تا کم کم عاشقش شدی نمی دانم عاشق خودش شدی یا این بازی جذاب!؟
عشق پنجمت را خوب یادم هست ظاهر خشنی داشت
ولی خیلی مهربان بود نمی دانم تو کدامیک را دوست داشتی
ظاهرش را یا باطنش را یا تضاد این دو را؟
عشق ششمت ایرانی نبود فقط یک تجربه بود
عشق هفتمت فقط به خاطر مادرش بود مادرش را دوست داشتی
عشق هشتمت عجیب بود تو که از گردنبند بدت می آمد فقط
عاشق زنجیر نازک نقره گردن او شده بودی
عشق نهمت اولین و آخرین عشقی بود که از سر ناچاری بود
عشق دهمت همه چیزش خوب بود فقط رانندگی نکردنش روی نرو بود
عشق یازدهمت خجالتی بود
عشق دوازدهمت جنتلمن بود و تو بعد از این همه دیوانه بازی
شاید خانوم شدن برات جذاب بود
عشق سیزدهمت به خاطر رشته تحصیلیش بود
عشق چهاردهمت پایه خل بازیت بود
عشق پانزدهمت به خاطر ابروش بود
عشق شانزدهمت ولی مرد زندگی بود
خودمونیم ها من و تو دیگه خوب می دونیم اینکه می گن
آدم یک بار بیشتر عاشق نمی شه چرته!