ما همان آدم هایی هستیم که پدر و  مادرمان درباره شان به ما هشدار می دادند

ماریا ی عزیزم 

دلم برایت تنگ شده بود

مدتی بود که می خواستم برایت بنویسم که انقدر به "ماریاک "گیر نده...

انقدر نگو اینکار رو بکن اینکار رو نکن

این چند وقت خیلی به گذشته خودمان فکر می کردم

 به نظر تو  ما همان آدم هایی نیستیم که پدر و  مادرمان

 در باره شان به ما هشدار می دادند؟

آیا ما دقیقا همان کارهایی را که  گفتند نکن نکردیم

چرا دقیقا همان کارها را کردیم

مطمئنا مادر پدرهای ما یک بچه معمولی با آینده معمولی

 می خواستند نمی خواستند؟

آنها صد دفعه هشدار ندادندراجع به وحشی هایی که توی

 خیابانها با سرعت رانندگی میکنند؟  آنها  یک بچه ی آدم

 می خواستند

آنها  مطمئنا  بچه ی  نمی خواستند که  روز  اول  تصدیق

 گرفتنش توی جاده رانندگی کنه

آنها بچه حرف گوش کن می خواستند

کسی را که عین بچه آدم سر موقع ازدواج کنه و الان 2 و 3

 تا بچه داشته باشه  تا  جمعه ها  نهار  بچه ها  و  نوه ها

 خانه شان را از جیغ و داد پر کنند

چند دفعه راجع به واقعی نبودن عشق نصیحتت کردند؟

 اونوقت تو 16 بارعاشق شدی  و  هنوز هم دست از عشق

 و عاشقی بر نداشتی!

همین چند وقت پیش بود که گفتی مدتیست در زندگیت عشق

 به چیزی نداری احتیاج به هیجان داری

در جوابت چی گفتند؟ مثل آدم حرف گوش کن و زندگی کن

کدوم آدم حرف گوش کنی 14 سال پیش بازار سید اسماعیل

 می رفت که ببینه چه جوریه؟

چندین بار به ما گفتند آدم عاقل همه چیز را خودش امتحان

نمی کنه از تجربه ی دیگران استفاده می کنه  گوش کردیم؟

وزراء نرفتی که رفتی

با لاک قرمزپابرهنه روی موکت کانکس کمیته راه نرفتی که رفتی

نه ؟بچه حرف گوش کن را با پتو توی  ون کمیته می ندازند؟

بچه حرف گوش کن با پای شکسته کوه می رود؟

چندباراز کلاسهای دانشگاه در رفته باشیم  باز حرف گوش کن

محسوب می شویم ؟

تتوی  پشت کمرت  را  بگو  و بعد  دربدر  دنبال  جایی گشتن

 برای  آزمایش ایدز دادن

بگذار بقیه اش را نگویم خودت بهتر می دانی

خلاصه از این دست کارهایی که یکیش برای دیوانه کردن

پدر و مادر ها کافیست  

ببین ما آدم بدی نیستیم

فقط دقیقا همان آدم هایی هستیم که پدر و مادرمان درباره شان

 به ما هشدار می دادند!

چرا نمی نوشتم

من یک سال و بیست و یک  روزه که دلشوره دارم 

 از سرکار میام می رم پیاده روی ته دلم یه جوریه

از کنار بوی علف های  تازه رد می شم ته دلم یه جوری می شه

نفس عمیق می کشم ته دلم یک جوری می شه

شکلات تلخ می خورم با چای لیمو  ته دلم یک جوری می شه

من یکسال و بیست و یک روزه که دلشوره دارم

یکسری از دوستانی که از نوشتن بدستشون آورده بودم  اینروزها همه اش

می پرسند که چرا دیگه نمی نویسم

درسته که من می گم و می خندم ولی ته دلم دلشوره دارم

چطوری بگم که این دلشوره من خوب نشده کم شده ها ولی خوب نشده

 راستش نوشتن وبلاگ یک تجربه ی خوب بوده برام  دوستان خوبی هم برام آورده

من از اون آدم ها نیست که بشینم فکر کنم و بنویسم یک دفعه و اتفاقی یک چیزی

می یاد تو ذهنم و می ره وقتی دلشوره دارم نمی شه که بنویسم

توی  این یکساله یک جوری ذهنم تو کما بود یعنی تو هم بودی

 همه مون یه جور دیگه شده بود زندگیمون 

هر لحظه فکر می کردم  یک اتفاق یک تحول یک چیزی زیر و رو می شود

ولی این دلشورهه  داره دائمی می شه  روزها الان راحتتر می گذره

ولی خدا کنه بهش عادت نکنم چیزی که بهش عادت کنی جزء وجودت می شه

ولی می فهمی که من یک سال وبیست و یک  روزه که دلشوره دارم ؟

پ ن :در ضمن این هم بگم نوشتن یک جایی که همه می شناسنت  سخته همه اش می ترسی بر اساس نوشته هات قضاوت بشی در حالیکه بعضی نوشته ها فقط نوشته اند ولی نمی شه همه اش توضیح داد که برای شناختن بیشتر من به خودم مراجعه کنید این ها گاهی صرفا یک نوشته اند