ماریوس عزیز

ایمیلت رو خوندم

می دانم که نگرانی اصلی تو این نیست که چرا ماریا هنوز از شر و شور نیافتاده

می دانم او هنوز اهل عاشقی ، اهل خنده های از ته دل ، اهل گریه های بیصدا

اهل دعوا کردن به حد انفجار و بعد توی بغل گرفتن است.

او هنوز عاشق لاک  نارنجی و روژلب قرمز و تاپ زرد است ،او هنوز لباس شب آبی

نفتی  را به سیاه ترجیح می دهد.

گفته بودی قبلا ماریا روزها می رفت سرکار و عصر ها می آمد.

 غذایی می خورد،ورزشی،تلویزیونی دوشی و بعد می رفت  پای اینترنت

ازدو سه تا سایت خبری سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی  شروع می کرد

و بعد ایمیل هایش را چک می کرد بعد می رفت سراغ گودر و سایت ها و

وبلاگهای دلخواهش...

از وبلاگ های آشپزی شروع می کرد و چند وبلاگ روزمره نویس تا آخر به سراغ

 وبلاگ های هنری می رفت و با خوردن یک لیوان چای از خواندن کیف می کرد.

اون وسط ها فیس بوکش هم یک نگاهی می انداخت یعنی فیس بوک برایش

 یک زنگ تفریح بود یک گشتی و یه خبری از دوستان و دیدن 4تا عکس

نوشته بودی ولی الان مدتیست اوضاع فرق کرده...

ماریا مدتها بود که دوست پسرهای قدیمش را در فیس بوک سرچ می کرد

از روی عمد یا سهوا "ئی "را اشتباه می زدie  ee  شاید هم  آنها فامیلشان را

 اشتباه زده بودند که پیدا نشوند شاید دوست داشتند گم و گور باشند .

تا اینکه تازگی بالاخره یکی یکی خودشان سر و کله شان پیدایشان شده و برایش

 روی فیس بوک پیغام داده اند

ماریا هم دیگر از سرکار که می آید همه چی تعطیل و یکراست می رود سراغ

فیس بوکش  و 5 دقیقه یک بار هم ریفرشش می کند...

با هیجان چائیش را سر می کشد و پیغام ها را می خواند

 بعضی وقت ها نوستال هم  می شود و به فکر فرو می رود و بلند بلند داد می زند:

 چقدر عالیه که اینروزها همه می توانند همدیگر را پیدا کنند

....

شماهاماریوس را نمی شناسید ماریوس ِماریا روشنفکر است .

 یعنی من می دانم از حرص می میرد و ادای روشنفکر ها را در می آورد.

 مطمئنم گیج و منگ و حرصی هر روز اد لیست ماریا را چک می کند و

هر یک مردی که زیاد می شود دق می کند.

ماریوس عزیز نگران نباش ، من ماجرای ماریا را می دانم

دوست پسران قدیم اول از همه از ماریا می پرسیدند که سلام چه خبر ؟

ازدواج کرده ای یا نه؟  

و بعد ازشنیدن جواب می گفتند که خودشان چی کاره اند! و بعد مجردها که

 سلام نکرده اد کرده بودند و متاهل ها به زنشان بستگی داشت.

ماریا اول از همه می رفت عکس های دوست پسران قدیم را نگاه می کرد

 و بعد با خودش زمزمه میکرد خوب شد زن این پیرمرد نشدم ، این یکی چرا

شبیه پدر ژپتو شده ،اون یکی چرا اینقدر تیپش حاج آقائیست.

بعد می دید فلانی یک بچه بزرگ دارد با زنی که چشم هایش مات است و برق

 نمی زندو اون یکی هنوز سرگردان دور خودش می چرخد ومثل بیست ساله

 ها عکس های مکش مرگ ما می گذارد

بعد پیش خودش می گفت خوب شده که رابطه اش را با این آدم ها تمام کرد

چه شانسی آورده است چه خری بوده که گاهی کمی  افسوس خورده بوده

و به آنها  فکر کرده

...

ماریوس عزیز

اگر اینروزها چشمهای ماریا برق می زند اگر ماریا خوشحال است و زیر لب

 "شب ها همه اش به میخونه می رم من " می خواند

برای پیدا شدن این آدم ها در زندگیش نیست برای این است که اگر ته ته دل

خوش قلب ماریا را بگردی یک شیطان بدجنس کوچک پیدا می کنی که

دندانهایش برق می زند!

ماریا خوشحال است که روزگار از آنها انتقام گرفته ،ته دلش قنج می رود که

 بدون او خوشبخت نشده اند

 پیش خودش می گوید که می دانسته متولدین این ماه اینجورین و متولدین

اون ماه اونجوریند!

او اشتباه نکرده است می دانسته فلانی مرد زندگیش نیست و فلونی آدم

 افسرده ایست

شیطان کوچک درون ماریا  لذت می برد از خوشبخت نبودن آن  آدم ها

این روزها تکیه کلام ماریا شده :

دیگی که واسه من نجوشه می خوام سر سگ توش بجوشه