خسته از جنجال های شهر
کوفته از هزاران اندیشه ناکجائی
 در تاریکی شهر
برای گرفتن سهم آرامش
...کوچه ها را تک تک طی کردم
که ناگاه بوفی بر سر راه خبر از رفتن شهابی داد.
من که تمام ستاره های آسمان را به نیم روشنائی شهاب به پشت رانده بودم ًُ
خسته تر ازقبل به خانه رسیدم...
تا درد فراق را با مادر شهابی ام بازگو کنم
رسیدم اما چه سودکه آن شهاب مادرم را نیز با خود برده بود...