5 مهر 1380سخت ترین روز زندگیم
خسته از جنجال های شهر
کوفته از هزاران اندیشه ناکجائی
در تاریکی شهر
برای گرفتن سهم آرامش
...کوچه ها را تک تک طی کردم
که ناگاه بوفی بر سر راه خبر از رفتن شهابی داد.
من که تمام ستاره های آسمان را به نیم روشنائی شهاب به پشت رانده بودم ًُ
خسته تر ازقبل به خانه رسیدم...
تا درد فراق را با مادر شهابی ام بازگو کنم
رسیدم اما چه سودکه آن شهاب مادرم را نیز با خود برده بود...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۸۵ ساعت توسط ام تی
|