کتلت
![]()
روسری سفید را می بندم به سرم و دستکش های بی رنگ را دستم می کنم ...
و شروع می کنم به چنگ زدن مایه کتلت از اینکه گوشت و سیب زمینی بره لای ناخنهام بیزارم
این کتلت هم داستانی داره برای خودش ها!
آدم وقتی کتلت درست می کنه می ره تو خاطرات گذشته ریز به ریز همه چیز یادت می آید
حتی اگر تی وی هم روشن باشه و برنامه دلخواهت هم داشته باشه
هیچ چیز نمی توانه جلوت رو بگیره پرواز می کنی و می ری به گذشته...
عمرا وقتی قورمه سبزی درست می کنی یا استیک این چیزهائی یادت بیاید که وقتی
کتلت درست می کنی !!
نمی دانم چرا تا دستم می خوره به مایه کتلت می رم اون دور دورها...
خیلی دور هم نه ها بین 20 تا 25 همون حول و حوش
نه اینکه همه خاطرات اون موقع خوب باشه ها نه
راستش نمی دانم چرا به اون دوران می روم
شاید بی مسئولیتی اون دوران یک جور آرامش برام می آره...
شاید رفتن به دورانی که هیچ کس ازت هیچ توقعی نداره ریلکسم می کنه...
دورانی که هیچ کس ازت توقع نداره که خوددار و صبور و خانم باشی...
برعکس تازه همه مواظب ، به فکر و پشتیبانت هستند...
و عمرا احساس کنی کسی بهت توجه نمی کنه و یا نگرانت نمی شه
اصلا همه اش تقصیر این کتلت است !
عمرا وقتی قورمه سبزی درست می کنی یا استیک این چیزهائی یادت بیاید که وقتی
کتلت درست می کنی!!
عمرا موقع درست کردن غذا های دیگه بری به گذشته ها !
توی همین حال هستی و زندگیت رو می کنی
واقعیت رو می پذیری، خوب یا بد حلش می کنی و حالش رو می بری
فقط از من به تو نصیحت فصلی یک بار بیشتر کتلت درست نکن!
بیکاری ؟؟؟!!!