عید

 

دلم اینروزها یک پیراهن سبز می خواد ...

شاید هم یک گوشواره طلائی ...

نمی دانم چرا اسفند که میشه به آهنگ های سنتی و محلی علاقه پیدا می کنم

از توی خیابانها چرخیدن و ذوق و شوق مردم رو برای عید و چانه زدنشان برای خرید یک

ماتیک قرمز خوشحال میشم . 

از دیدن این ماشین های قالیشوئی لذت می برم .

بوی وایتکس برام از عطر شانل هم خوشبو تره .

از وقتی تصمیم گرفتم که این اسفتد خرید نکنم مثل یک معتاد در حال ترک بدنم درد می کند!

(حالا شما فک کنید من هیچی نخریدم!)

دلم نمی خواد خوشی اینروزها م به هیچ وجه خراب بشه .

صبح ها زودتر از همیشه از خواب بیدار می شم .

و 1000 تا کار رو بدون خستگی انجام می دم.

کلی سرحالم .

خدا هم با دیدن این قیافه خندان من گول می خوره و حالم رو نمی گیره.

توی آینده زندگی می کنم.

دوباره بهار داره می آید.

اصلا آدم دلش می خواهدتو این هوا عاشق باشه ...

بالشم این شب ها بوی یاس گرفته بوی خنکی...

حتی صدای این کلاغ ها هم آدم رو به وجد می آره یعنی هیچ جای دیگه توی دنیا اینقدر کلاغ

داره؟