توکه میترسیدی شبیه بابات بشی دیگه نترس عین باباتی
سلام ماریا خوب هستی ؟
امروز خیلی یاد تو بودم ...
یادت هست 16 و 17 ساله که بودیم چقدر پدرت را نفی می کردی ؟
یادت هست چقر ازاو انتقاد می کردی ؟
دقت کردی اینروزها تو چقدر شبیه پدرت شدی ؟ حالا کمی مدرن تر !
یادت هست می گفتی شب ها با پیژامه آشغالها را دم در می گذارد و من هر شب
نگرانم تا کسی او را نبیند؟
پریروز تو را دیدم که بدون هیچ آرایشی با موی بهم ریخته و با پالتوئی چروک بیرون
می روی
یادت هست می گفتی او آدم بدبینی است ، به همه چیز و همه کس شک دارد ؟
و تو این روزها باشگاه ورزش رفتنت را هم پنهان می کنی!
یادت هست می گفتی او آدم غرغروئی است؟
و تو اینروزها در جواب خوش می گذره ی من ، می گوئی یعنی می شود یک روزی
خوش بگذرد؟
یادت هست می گفتی که پشت سر همه حرف می زند ؟
و من اینروزها از صحبت کردن با تو خسته می شوم از بس که می گوئی پسرها
فلان هستند و دخترها بیسار ...
تو اینروزها عین پدرت از این مطب دکتر به آن مطب می روی ...
موقع دیدن فیلم اظهار نظر می کنی ...
از موفقیت دیگران ناراحت می شوی ....
مرتب در حال نصیحت کردن دیگرانی ...
و هزاران مورد دیگر...
خواستم بگویم ماریا عزیزم دیگر نترس !
توکه میترسیدی شبیه بابات بشی دیگه نترس چون الان عین باباتی
حالا کمی مدرن تر!!!