اینروزها رانندگی که می کنم چشمم به این ویترین مغازه ها است

اصلا هم از این سرما وگل و شل غر نمی زنم

راه که می روم همه اش این سگهای قرمز بهم چشمک می زنند

و منهم از این روزهای بلند زمستونی خسته نمی شم

خرید که می کنم این قلب های قرمز میان جلوی چشمام

و کسل این روزهای آروم و بی سر وصدا نمی شم

مرتب دارم این شمع های قرمز را دید می زنم

و سیب قرمز م رو گاز می زنم

تمام روز رو دارم به کوسن های قرمز فکر می کنم

به خدا تقصیر من نیست!

این خرس های قرمز جوراب های قرمز و پیپ قرمز

و شالگردن های قرمز و آبنبات های قرمز و دستکش های قرمز

منو از راه به در می کنند!

مثل گربه ای که سیبلیش رو کندن تعادلم رو از دست می دم و

پرت می شم تو مغازه

به خدا اگه ولنتاین بنفش بود !!!

من عین آدم صبح رانندگیم رو می کردم می رفتم  سر کار  و  عصر هم

عین بچه آدم سرمو می انداختم پایین و می آمدم خونه و عمرا  پولهام

خرج این جینگیل های قرمز نمی شد و الان به قول مامان بزرگم به جای

این آشغالها یک تکه طلا خریده بودم !