آلزایمر
با همون عادت ها
با همون لم دادن ها روی کاناپه
همونی که یک وقت هایی دلش تنهایی می خواد
همونی که گاهی چای سبز میخوره
همونی که همیشه و هروقت از رانندگی لذت می بره
همونی که بعضی وقتها پشت عینک آفتابیش قایم می شه
همونی که موقع آشپزی نوستال می شه و می ره به سالهای قبل
همونی که موقع تمییز کردن آواز می خونه
همونی که همه اش داره می دوه تا به همه کارها برسه
ولی اگر نمی نویسم به خاطر این فیس بوکه
خدا از این فیس بوک نگذرد که وقتی برای نوشتن در اینجا نمی گذاره
امروز فکر می کردم که باید بنویسم،
نوشتن من اینجا خیلی خوب است
حتی اگر کارهایم تکراری باشد می دانی چرا؟
چون اگر آلزایمر هم بگیرم می توانم خاطراتم را بخونم
و احساس کنم که چقدر تر و تازه اند!
من اگر آلزایمر بگیرم و تو ازم سوالی کنی که یادم نباشه
آدرس اینجا را می دهم
شاید هم آدرس را بنویسم و در جیب کیفم بگذارم
چمی دانم آخر شاید آدرس هم یادم نباشه
اگر آلزایمر گرفتم اینجا را می خوانم و یادم می افته که دلم می خواست
وقتی پیر شدم موهایم کوتاه و پلاتینی باشد
گوشواره تک نگین هم دوست دارم
زنجیر نازکم یادم نرود
و مهمتر از همه لاک قرمز
یادم باشد دوست ندارم صورتم بوی پودر بدهد
و از بوی عطر شیرین بیزارم
نمی دانم نکند یک وقت کیف و کفش کوروکودیل داشته باشم
با پالتو پوست و یک انگشتر زمرد گنده!؟
ولی حتما دیگر با کفش پاشنه بلند که نمی توانم راه بروم
خوب کفش پاشنه 3 سانت که می شود ؟
دوست ندارم فقط فقط اسپرت بپوشم پس زنانگیم چه می شود؟
می دانی ولی من فکر کنم که آخرش پیرزن جلفی شوم
و به جای گوش دادن به برنامه های پزشکی رادیو و گل گاو زبون خوردن
با نوه ام پاستیل بخورم و فوتبال ببینم و فریاد بکشم
اشکالی داره؟