امروز به پیشنهاد دوستان بعد از 9 سال رفتم جائی که سال های زیادی ازش خاطره داشتم
جائی که سال های زیادی به خاطرش برنامه های زندگیم رو تغییر داده بودم
جالب اینکه همه مون یاد آن دوران افتادیم گرچه خاطره هامون مشترک نبود ولی همه به همان سالها و همان مکان مربوط می شد
و جالبتر اینکه چقدر بعضی از خاطره ها شبیه هم بود!
همه آن دوران دوباره از جلوی چشمام رد می شد ...
یادم نمی آید چند بار جلومون رو کرفتند و نگذاشتند برویم بالا
یادم نمی آید چند دفعه سوار مینی بوس شدم و مینی بوس تجریش نرفت!
یادم نمی آید چند دفعه تعهد دادم آن کاپشن رو نپوشم یا روسریم رو دیگه بندازم روی کاپشنم!
روسری شالی مد شده نمی شه با روسری شالی بروید بالا روسری 4 گوش فقط!
دارید می خندید معلوم نیست چه خبره نمی شه بروید بالا!
کفش سفید نمی شه بروید بالا!
رنگ پوستت یکجوریه! نمی شه بروید بالا!
داری کیک می خوری؟ آها می خوای جلب توجه کنید برگردید پایین!
چرا مژه هات بلنده؟! برگرد پایین!
تعدادتون چرا زیاده برگردید پایین!
توی کوله ات آیینه است برگرد پایین!
یاد آن کله خر بازی ها! و پا شکستن ها ! ویخ شکن زیر گچ پا بستن ! و شیطنت ها و پرو بازی ها و دوستان خوب و بد همه به خیر!
احتمالا اگه اینها رو برای کسانی که الان با این ریخت و قیافه و اکیپی! می رفتند بالا تعریف می کردم فکر می کردند من از پیش طالبان آمدم!
چقدر دلم می خواهد با همان دوستان که الان هر کدومشان سر یک کاریند و یکیشون غیبش زده و یکی دیگه شون الان بین ما نیست:(
 بریم آن بالا و سوسیس تخم مرغ بخوریم