
ماریا جان امروز که می خواستم جواب ایمیل های فورواردیت را بدهم ؟ یاد ماریاک تو و
بچگی های خودم افتادم
اول خواستم به خودش ایمیل بزنم
بعد دیدم این بچه های امروزی حوصله خواندن یک نامه بلند بالا را ندارند
و از ایمیل های فورواردی عکس دار بیشتر لذت می برند
گفتم برای تو بنویسم که برایش بخوانی اگر هم حوصله نداشت به تو گوش کند ،
صدایت را ضبط کن و توی ام پی تری پلیرش بریز تا شب موقع خواب عوض این آهنگ های رپ
به صدای تو گوش کند تا اینقدر شبها خوابهای آشفته نبیند
....................
.........
....
اینروزها که فصل توت سفید است من در گذشته می چرخم
اون سالهابعدازظهر روزهای گرم خرداد وقتی که بوته گل یاس عطرش در فضا می پیچید
در حالیکه همه در خواب بعدازظهر بودند ما یواشکی ملحفه بدست به ته حیاط می رفتیم
(می دانم ماریاک که نمی دانی! عطر گل یاس مثل بوی عطر کنزو است!)
تر و فرز از درخت بالا می رفتیم و در حالیکه خانه همسایه را دید می زدیم توت می خوردیم
(چی؟ نه ! عزیزم ما اسپایدر من نبودیم !
نه!!! از دستهایمان هم طناب بیرون نمی آمد!)
می دانی اگر بالای درخت توت خورده باشی دیگر هیچ وقت توت توی کاسه بهت مزه نمی دهد
با همان زوز بازوی بچگی درخت را کمی می تکاندیم
تا کمی هم توت روی ملحفه سفید بیافتد تا اگر لو رفتیم با این توت ها از دلشان در بیاوریم
این ماجرا ادامه داشت تا وقتی که پدربزرگ نظامی من از خرید روزنامه و کیهان بچه ها بر می گشت
( کیهان بچه ها تنها مجله مخصوص ما بود می دانی آنموقع ها نه تلویزیون برنامه جذابی داشت نه اینترنتی بود)
( نه عزیزم خیلی وقت پیش نیست من حدودا راجع به 3-22 سال پیش حرف می زنم)
پدربزرگ که ما را بالای درخت می دید هنوز داد نزده ما پایین بودیم
و دنبال جائی برای قایم شدن می گشتیم
( قایم شدن یعنی اینویزیبل شدن! می دانی خانه های آن موقع مثل الان نبود که همه جایش پیدا باشد پر از سوراخ و سنبه بود!)
خلاصه ماریاک عزیزم کودکی من پر از خاطره است
که وقتی بهش فکر می کنم ته دلم غنج می رود
می دانی خیلی وقت ها با خاطره تعریف کردن با کسی ارتباط برقرار کردم دوست شدم احساس صمیمیت کردم باهاش خندیدم یا گریه کردم سبک شدم رقصیدم...
می دانی ماریا از چه می ترسم ؟
که با این وضعیت خانه های الان ،بازیهای کامپیوتری و اینترنت بچه های امروزی بعدها خاطره ای نداشته باشند که برای هم تعریف کنند......