تبليغاتX
Free Image Hosting at allyoucanupload.com کانال ام تی

کانال ام تی

BubbleShare: Share photos - Find great Clip Art Images.

 

بهت گفته بودم من عاشق تراسم ؟نگفته بودم نه؟

من عاشق تراسم...

یک خانه ای که تراسش بزرگ باشد و از آن بالا تمام شهر زیر پای من بدرخشد...

بهت که گفته بودم من عاشق شهرم هستم ؟ نگفته بودم نه؟

من عاشق این شهر شلوغم...

من از خانه ویلائی خوشم نمی آید

من یک آپارتمان 40 متری طبقه 11 را که  یک تراس 30 متری دارد با هیچ چیز عوض نمی کنم

یعنی می دانی اندازه یک اتاق خواب و یک دستشوئی و حمام و یک آشپزخانه کوچک  و یک شومینه فضای بسته داشته باشی و بقیه همه اش تراس باشد...

بهت که گفته بودم من در فضای باز خوابم نمی برد؟ نگفته بودم نه؟

من در فضای باز خوابم نمی برد احساس امنیت نمی کنم

فکرش را بکن :

بعد از ظهر ها بنشینی روی صندلی و چای بخوری و روزنامه بخوانی یا

با لب تابت وب گردی کنی

با دوستانی گپ بزنی و قهوه ای بنوشی

یا با تلفن صحبت کنی و قدم بزنی

یا به گلدانهای روی تراس ور بروی

غمگین بشوی، گریه کنی

داد بکشی، آواز بخوانی

بهت که گفته بودم من گاهی آواز می خوانم؟ نگفته بودم نه؟

من گاهی در حین انجام دادن کارهایم آواز می خوانم...

فوق العاده نیست؟

شب ها  می توانی از آن بالا به این نقطه های کوچک نورانی خیره بشوی و

حدس بزنی داستان هر کدام از این خانه ها چیست

بهت گفته بودم من داستانهای واقعی رو دوست دارم ؟ نگفته بودم نه؟

خوب اگر گفته بودم دروغ گفته بودم !

من داستانهای خیالی رو بیشتر دوست دارم

چون می دانم که دروغ است برایش غصه نمی خورم

تازه گاهی خودم هم قصه می گویم داستان سر هم می کنم خیالات را به واقعیت می بافم

ولی به روی خودم نمی آورم که این داستان واقعی است یا خیالی است...

چیزی عوض نمی شود که  

کسی هم پیگیر نمی شود

تو هم به روی خودت نیار

 دارم می گویم بعدا نگی نگفته بودی؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مرجانه ساتراپی عزیز پرسپولیس قصه من هم بود

 ولی نه همه زندگی من

 قصه تو بخشی از زندگی من  و دوستانم بوده

مرجان عزیز اگر مونده بودی ایران حتما می دیدی که چقدر همه چیز فرق کرده است

اونقدر فرق کرده که گرچه اونروزها از یادمان نمی رود

 ولی کمرنگ یک گوشه ذهنمان بیصدا خاک می خورد

و شاید فقط اتفاقی مثل فیلم تو یا شاید تعریف خاطره ای برای خنده از همشاگردی قدیمی  کمی اون رو پررنگ کنه

مرجان عزیز من از تو دعوت می کنم که به ایران بیایی

اگر الان بیایی مطمئنم که از اینهمه فرق جامعه اینروزها با اون سالها تعجب می کنی

 

وقتی قرارهای توی کافی شاپ ها را ببینی

مهمونی ها و استخر پارتی ها

 خیریه ها ی شیک

 قیافه دخترها و موهای پسرها

 ماشین های گران قیمت

از دیدن شکلات ها و مواد غذائی متنوع

لباسها و کفش های مارک دار

رستورانهای متنوع و لوکس

خانه های زیبا با دکوراسیون مدرن

ظهر های جمعه نائب و البرز

از دیدن پینت بال و گلف بازی کردن ها

 ماچ و بوسه های توی کوچه ها

خزرشهر و دریاکنار و خانه دریا رفتن ها

علنی لب ساحل مشروب خوردن ها

مانتوها و روسری ها

از  دیدن عروسی های آنچنانی

و فیلم های سینمایی اینچنانی

ابروی دختران دبیرستانی

دی جی های   کوچک و بزرگ

کلاسهای های رقص هیپ هاپ

شامپاین باز کردن ها

از بزن و برقص تورهای تنگه واشی

سی دی های جدید خارجی و ایرانی

پانسیون های مخصوص حیوانات

حتی از عقاید و طرز فکر مردم

 

می دانم که از دیدن همه اینها متعجب می شوی

 

مرجان عزیز کاش بیایی و ببینی که اینروزها اینجا دیگر سیاه و سفید مثل پرسپولیس تو نیست

اینروزها همه چیز رنگی است رنگ و وارنگ

همه جور و همه مدل

حتی آدم های قصه ما هم دیگر سیاه یا سفید نیستند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام ماریا خوبی؟

باز اینروزها  به تو فکر می کنم...

اونموقع ها رو یادت می یاد؟

از هفته قبل از اینکه نمایشگاه کتاب شروع بشه برنامه اش رو ریخته بودی

و ذوق می کردی!

کلاس ادبیات و معارف و ریاضی و فیزیک رو بی خیال

 می خواستی یک هفته تمام رو بروی نمایشگاه !

یادته که یک بار شمردم که کلا دریک سال چند بار نمایشگاه رفتی؟؟؟

 

نمایشگاه نفت و گاز و پتروشیمی 1 روز

نمایشگاه کتاب 3 روز

نمایشگاه تجهیزات و لوازم ورزشی 1 روز

نمایشگاه جهانگردی 1 روز

نمایشگاه گل و گیاه 2 روز

نمایشگاه جواهرآلات 1 روز

نمایشگاه خودرو 2 روز

نمایشگاه ساختمان 2 روز

نمایشگاه لوستر 1 روز

نمایشگاه صنایع دستی 1 روز

نمایشگاه صنایع غذائی 2 روز

نمایشگاه مبلمان و دکوراسیون 2 روز

نمایشگاه مواد آرایشی و بهداشتی 1 روز

نمایشگاه فرش 1روز

نمایشگاه پلیس 1 روز

نمایشگاه کامپیوتر و مخابرات 2 روز

نمایشگاه لوازم خانگی 1 روز

نمایشگاه سیستم های حرارتی برودتی 1 روز

نمایشگاه کاشی و سرامیک 2 روز

 

جمعا در سال 28  روز نمایشگاه رفته بودی!!!

 

یک روز به خاطر دیدن یک دوست

یک روز به خاطر علاقه به موضوع نمایشگاه

یک روز به خاطر گردش با دوستان

یک روز به خاطر کشف چیزهای جدید

یک روز به خاطر خرید کردن از نمایشگاه

یک روز به خاطر پیاده روی

یک روز به خاطر پیدا کردن آشنای جدید

یک روز به خاطر دیدن یک آشنای قدیم

یک روز به خاطر هوای استثنائی

یک روز می رفتی که اتفاقی بتونی بچه های ترم بالاتر رو ببینی

یک روز می رفتی که از دست بچه های ترم پایین تر خلاص بشوی

پنجشنبه هم حتما می رفتی دلیلت هم این بود که  آدم های با کلاس که سرکار می روند و تحصیلکرده هم هستند پنجشنبه می آید  و بالاخره آشنا شدن با یک آدم روشنفکر تحصیلکرده بهتر از یک آدم بیسواد است

 

الان نمی دانم که کجائی و چه کار می کنی...

و برنامه ات برای امسال چیه

سالها گذشته و بعید می دانم به روال سابق نمایشگاه بروی

خواستم بگویم امسال اصلا بی خیال نمایشگاه شو...

 مدت زمان نمایشگاه را بنشین خانه چائی بخور و با دوستان جدید و قدیم کتاب های

 سالهای پیش را ورق بزن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

 

روسری سفید را می بندم به سرم و دستکش های بی رنگ را دستم می کنم ...

و شروع می کنم به چنگ زدن مایه کتلت از اینکه گوشت و سیب زمینی بره لای ناخنهام بیزارم

این کتلت هم داستانی داره برای خودش  ها!

آدم وقتی کتلت درست می کنه می ره تو خاطرات گذشته ریز به ریز همه چیز یادت می آید

حتی اگر تی وی  هم روشن باشه و برنامه دلخواهت هم داشته باشه

 هیچ چیز نمی توانه جلوت رو بگیره پرواز می کنی و می ری به گذشته...

عمرا وقتی قورمه سبزی درست می کنی یا استیک این چیزهائی یادت بیاید که وقتی

کتلت درست می کنی !!

نمی دانم چرا تا دستم می خوره به مایه کتلت می رم اون دور دورها...

خیلی دور هم نه ها بین 20 تا 25 همون حول و حوش

نه اینکه همه خاطرات اون موقع خوب باشه ها نه

راستش نمی دانم چرا به اون دوران می روم

شاید بی مسئولیتی اون دوران یک جور آرامش برام می آره...

شاید رفتن به دورانی که هیچ کس ازت هیچ توقعی نداره ریلکسم می کنه...

دورانی که هیچ کس ازت توقع نداره که خوددار و صبور و خانم باشی...

 برعکس تازه همه مواظب ، به فکر و پشتیبانت هستند...

و عمرا احساس کنی کسی بهت توجه نمی کنه و یا نگرانت نمی شه

اصلا همه اش تقصیر این کتلت است !

عمرا وقتی قورمه سبزی درست می کنی یا استیک این چیزهائی یادت بیاید که وقتی

کتلت درست می کنی!!

عمرا موقع درست کردن غذا های دیگه بری به گذشته ها !

توی همین حال هستی و زندگیت رو می کنی

واقعیت رو می پذیری، خوب یا بد حلش می کنی و حالش رو می بری

فقط از من به تو نصیحت فصلی یک بار بیشتر کتلت درست نکن!

بیکاری ؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin