خدایا می شه کمی منو در تعیین سرنوشت زندگیم بازیم بدی؟
یعنی اونقدر بهم اعتماد داری؟
تو رو خودت بهت برنخوره
به تو سوگند که قبولت دارم
اصلا کشته مرده ات هستم
ولی وقتی کارت دارم نگو باشه واسه بعد
ناظر بازی من باش
ولی نگرانم نباش
حواست به من باشه
نه فقط یک لحظه حتی یک لحظه هم ازم غافل نشو
اضافه کاری فرشته های روی شونه چپ و راست هم با من
می دانم دیگه به حرف زدنهای من با خودت عادت کردی
دست من نیست از روی غد بازیست هم تو را می خواهم هم خرما را!
این قول و قرارها بین خودمان می ماند؟
پس فردا اگر اتفاقی افتاد و من گفتم دست خدا بود دستم را رو نمی کنی؟
اگر کسی سوالی پرسید و من گفتم هر چه خدا بخواهد چی؟
تو کارها را به دست من بسپار تاوان این دروغ های مصلحتی را هم می دهم
قبول؟
پس بزن قدش
