ساعت 7 صبح
پنجره بارون خورده ،هوای ابری، نم نم بارون پائیزی
آخه در این هوای رمانتیک کی حوصله داره بره سر کار؟
دلم می خواهد همینطوری زیر این لحاف قرمز در حالیکه پاهام جمع شده تو شکمم یکی بیاد و یک لیوان چائی داغ بده دستم!
من هم همینطوری که چائی رو هورت می کشم ،یک کتاب نه چندان جذاب بخونم و به صدای بارون گوش بدم...
بعد همینطوری که کتاب نه چندان جذاب رو می خونم و به صدای بارون گوش می دهم ،خوابم بره...
بعد ساعت 11 بیدار شم و لای پنجره اتاق را باز کنم تا یک کم باد سرد بیاد تو وتو یک کاسه سوپ جو داغ بدی دستم...
لعنت به این زندگی که همه چیزش بر خلاف میل آدم است ...
روزی که دلت می خواد مریض شی ، سالمی!