تبليغاتX
Free Image Hosting at allyoucanupload.com کانال ام تی

کانال ام تی

 

می دونی اون موقع ها مثل الان نبود که اینقدر خواننده های گوناگون

 زیرزمینی و رو زمینی و سیب زمینی  وجود داشته باشه

16 ساله بودم که پیروز آهنگ "عشق 17 ساله ی من" رو خوند ...

من 16 ساله از غصه دق کردم نه اینکه حالا خیلی آدم رمانتیکی باشم ها نه

 ولی خوب تو چطوری الان با آهنگ "لیسانس خانم معماریه" ذوق می کنی

  و کیف می کنی خوب اگه عمران خونده بودی دق نمی کردی ؟

آره خوب من هم دق کردم

آخ که چقدر اون سال ها من به این نگارها و نازنین ها حسودی کردم

می دونی گاهی وقت ها وقت ،وقت تو نیست

گاهی آهنگ ها اصلا آهنگ تو نیست

وقتی 17 سالم شد وارد دانشگاه شده بودم و تغییر و تحولات اون

زمان اونقدر جذبم کرده بود که اصلا یادم رفته بود که همچین آهنگی

 هم وجود داره

19 ساله که شدم یک روز داشتم نوار کاست ها رو زیر و رو می کردم که باز

 به این آهنگ بر خوردم

هی هی چقدر افسوس خوردم که 17 گذشت و من در خواب بودم!

سال ها  می گذره و حالا دیگه  آهنگ ماندانا رو خوندن و شنیدن چه فایده!

اون هم با این ریتم و آهنگ ها!

 حالا یکی هم نه 2 تا

خوب فقط  داغ دلت تازه می شه !

می دونی گاهی وقت ها وقت،وقت تو نیست

گاهی آهنگ ها اصلا آهنگ تو نیست

http://sites.google.com/site/mtchannel/mandana.wma

http://sites.google.com/site/mtchannel/AlirezaFarahmand-Mandana2.mp3?attredirects=0

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بعضی اتفاقای زندگیت هست که باعث می شه زندگیت به قبل و بعد اون

 تقسیم بشه

یعنی هر وقت می خوای به زندگیت فکر کنی یا 

برای کسی خاطره تعریف کنی می گی قبل از

اینکه اینجوری بشه یا بعد از اینکه اینطوری شد ...

درست مثل زندگی پیامبر که قبل از هجرت و بعد از هجرت داشت

حالا تو شدی مبنای زندگی من

بیست و پنج سال زندگی با تو و ادامه اش با فکر به تو ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عنوان ندارد یا حالی برای درآوردن عنوان نمانده

 

يادته من تا 10 روز پيش داشتم آهنگ هاي ساسي مانكن رو تحليل مي كردم؟

  حالا حالم از هرچي آهنگ بهم مي خوره

يادته از صبح كه پا مي شدم پراز انرژي 56 تا كار توي برنامه ام بود وهمه رو هم

انجام مي دادم ؟ حالا صبح كه مي رم سركار كلافه ام

يادته  سعي مي كردم به همه روحيه بدم به دوستام برسم به مادربزرگ سربزنم

 هواي اونو داشته باشم  حواسم به اين باشه  ؟حالا ديگه حواسم به خودمم نيست

يادته  كه از ورزش كيف مي كردم با ذوق موقع رانندگي آواز مي خوندم ؟

با عشق گيتار مي زدم  و با شوق آشپزي ؟ حالا حالم از همه شون بد مي شه

يادته  به فيس بوك كه سر مي زدم چقدر به  كوييز هاي چند تا بچه داري و

شبيه چه ميوه اي هستي تو مي خنديدم ؟ دنبال  يه دوست قديمي مي گشتم؟

عكس هاي فلاني رو نگاه مي كردم ؟ براي تو كيس مي فرستادم؟

حالا اگر به فيس بوك سر مي زنم براي خوندن چند تا خبريه كه من شايد ازش  جا موندم

يادته  غمگين مي شدم مي رفتم لاك سرخابي مي خريدم با

تاپ نارنجي  ؟حالا ديگه هيچي حالم رو خوب نمي كنه

يعني يكجوريم كه اصلا حالم از تاپ نارنجي بهم مي خوره

از همه كارهايي كه انجام مي دادم فقط خبر خوندم باقي مونده

 اونهم عوض روزي 2و3 بار و4و5 تا روزنامه و سايت و چندين تا وبلاگ

 شده روزي 34 بار و 143 روزنامه و سايت

حالم بده نمي فهمم چه جوريم يك جوريم 

انگار يكي با كفش روي قلبم وايستاده

 قهوه  با شكلات هم حالم رو خوب نمي كنه

حتي از بوي بهارنارنج توي چايي  دارم عق مي زنم

 كلافه ام  تو نمي فهمي چي مي گم

كاشكي فنجون قهوه ام رو برمي گردوندم و فالي مي گرفتم و تهش سفيد سفيد  بود

از همه چي حرصم ميگيره

از عكس مهموني هاي تو از حرفها ي بي ربط اون  از ايميل هاي نامربوط اين

حالا مي فهمم كه تو دل آدم رخت مي شورن يعني چه!

بعضي وقت ها اصلا  يادم نمي ياد  قبل از انتخابات ماها راجع به چی حرف می زدیم چیکارا

می کردیم  چطور زندگی می کردیم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مارياي عزيزم

كه روزي 100 بار زنگ مي زني و ايميل و پيغام مي دي و مي پرسي  كه 

 اينجا چه خبره

و مي خواهي كه راجع به انتخابات بگم و بنويسم

مي دانم كه دوري و داري ديوانه مي شوي

كه اينجا چه اتفاقها داره مي افته و تو نيستي و خودت

و توي هيچ كدومش سهيم نمي دوني

انگار تو بايد يك دادي بكشي و يك راهي بروي تا اين كشور، كشور تو حساب شود

مي داني امروز تواين  پياده رو هاي رنگي رنگي  وليعصر دوست داشتني

كه  راه مي رفتم ، فكر مي كردم براي تو چه بنويسم

بنويسم كه  اين روزها همه چي فرق مي كنه

بنويسم كه شهر مهربون شده

زندگي رنگي شده

دنيا كوچك شده

توي دوربين ها همه اش عكس هاي رنگي ثبت مي شه

از تلويزيون و راديو آهنگ  هايي پخش مي شه كه ته دلت غنج مي ره

اين روزها هر ساعت فكر مي كني توي خيابون دارند عروس مي برند

مردم راجع به قاليچه ابريشمي گل بهي اون يكي  و3 رديف مرواريد سفيد

عربي اين يكي حرف نمي زنند

روابط بين انسانها فرق كرده

مردم از هميشه ي زندگي انگار خوشحال ترند

خانواده ها هرشب بهانه اي دارند براي باهم تلويزيون ديدن

مردم همه با هم حرف مي زنند

 دست هم رو مي گيرند

 مي خندند

انگارهمديگر رو مي شناسن

بهانه اي براي فرستادن روزي 46 تا اس ام اس  دارند

از هيجان لپ ها همه گلي شده

مارياي عزيزم باورت نمي شه كه چقدر سايه و لاك سبز اين روزها فروش رفته

تو خيابون  ها محل كار رستوران تاكسي همه  بهانه هايي براي حرف زدن با هم دارند

مي داني ماريا چه بخواي چه نخواي  هم فرو مي ري توي جو رنگي

حتي اگر وانمود كني غرق كاري  و زندگي هستی و وقت نداری

 بازهم  تو رو مي كشه به طرف خودش و چشم باز مي كني مي بيني

 تو موج  رنگي شدي وداري مي چرخي

خوشحالم كه مردمم روزهاي پر شور و هيجاني رو تجربه مي كنند

خوشحالم كه بعدها  به بهانه ي تعريف اين خاطره ها چه چايي هايي

مزه مزه مي شود چه قهوه هايي خورده مي شود. چه چشماني برق مي زند

كاشكي مرتب انتخابات بشود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

يك عالمه برگ مو خريدم يعني زياد نمي خواستم بخرم

گفتم نيم كيلو

گفت 2 كيلو مي دم به قيمت 1 كيلو ببر

 گفتم زياده چي كارش كنم  ؟

گفت خوب همه اش رو درست كن شب طولانيه ...

 و من فكر كردم با اينهمه برگ مو كه همه اي خاطراتم مي ريزه بيرون!

كي حال داره همه اي خاطراتش رو از ته و توي مغزش در بياره و گردگيري كنه

چرا تو مغز؟

چون بيشتر خاطرات وقتي كه ته نشين شد مي رن تو مغز ديگه تو قلبت نيستن

 تو قلبت كه اونقدر جا  نيست همه بمونن

خاطره هات منتظر نمي شن كمرنگ مي شن دود مي شن و

 مي رن گوشه  مغزت مي شينن هي رو هم رو هم

ديگه با فكر كردن به اونها قلبت يكجوري نميشه  ضربانش تند و كند هم نمي شه

فكر مي كنم كه مادربزرگ كه اونموقع ها كه مي تونست و دلمه درست مي كرد و

براي همه هم كنار مي گذاشت يعني  فكرش تا كجاها مي رفت؟

و بعد فكر مي كنم خوب  اين زنها كه غيبت كنان مي شينن با هم سبزي پاك

مي كنند و دلمه درست مي كنند و پياز سرخ مي كنند يعني براي اينه كه هيچ

خاطره اي يادشون نياد؟

من دوست دارم برگردم و فكر كنم به برش هاي زندگيم

 وفكر كنم كه چي تو كله ام مي گذشته  13و14 سال پيش ...

و فكر كنم به شب ها و روزهايي كه همينطوري ليز خوردن و رفتن...

 بعد حواسم نباشه و همه ي دلمه ها پيچيده بشه و زندگيم برگرده به روال عاديش

و بعد فكر كنم كه كي دوباره زندگيم رو غير عادي كنم؟

بعدش من چقدر آرومم و خوب ...

چقدر هم زود خوابم ميبره  ......

چه خواب هاي خوبي هم مي بينم .......

اصلا راز و رمز و فوت كوزه گري خوشمزه شدن دلمه و كتلت و اين جور غذاها

اينه كه توشون خاطره بريزي

مي گي نه ؟ امتحان كن

مي گم يارو راست گفت اين شب طولاني بهاري با دلمه چه قشنگ شد ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

راستش من هنوز همون آدم قبلی هستم

با همون عادت ها

با همون لم دادن ها روی کاناپه

همونی که یک وقت هایی دلش تنهایی می خواد

همونی که گاهی چای سبز میخوره

همونی که همیشه و هروقت از رانندگی لذت می بره

همونی که بعضی وقتها پشت عینک آفتابیش قایم می شه

همونی که موقع آشپزی نوستال می شه و می ره به سالهای قبل

همونی که موقع تمییز کردن آواز می خونه

همونی که همه اش داره می دوه تا به همه کارها برسه

ولی اگر نمی نویسم به خاطر این فیس بوکه

خدا از این فیس بوک نگذرد که وقتی برای نوشتن در اینجا نمی گذاره

امروز فکر می کردم که باید بنویسم،

نوشتن من اینجا خیلی خوب است

حتی اگر کارهایم تکراری باشد می دانی چرا؟

چون اگر آلزایمر هم بگیرم می توانم خاطراتم را بخونم

 و احساس کنم که چقدر تر و تازه اند!

من اگر آلزایمر بگیرم و تو ازم سوالی کنی که یادم نباشه

 آدرس اینجا را می دهم

 شاید هم آدرس را بنویسم و در جیب کیفم بگذارم

 چمی دانم آخر شاید آدرس هم یادم نباشه

اگر آلزایمر گرفتم اینجا را می خوانم و یادم می افته که دلم می خواست

وقتی پیر شدم موهایم کوتاه و پلاتینی باشد

گوشواره تک نگین هم دوست دارم

زنجیر نازکم یادم نرود

و مهمتر از همه لاک قرمز

یادم باشد دوست ندارم صورتم بوی پودر بدهد

و از بوی عطر شیرین بیزارم

نمی دانم نکند یک وقت کیف و کفش کوروکودیل داشته باشم

 با پالتو پوست و یک انگشتر زمرد گنده!؟

ولی حتما دیگر با کفش پاشنه بلند که نمی توانم راه بروم

 خوب کفش پاشنه 3 سانت که می شود ؟

دوست ندارم فقط فقط اسپرت بپوشم پس زنانگیم چه می شود؟

می دانی ولی من فکر کنم که آخرش پیرزن جلفی شوم

و به جای گوش دادن به برنامه های پزشکی رادیو و گل گاو زبون خوردن

با نوه ام پاستیل بخورم و فوتبال ببینم و فریاد بکشم

اشکالی داره؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

راستش هر سال آخر های اسفند که می شدُ

 ننه سرما لحافش رو می تکوند

 و جمع می کرد می گذاشت گوشه ی گنجه

جارو رو می گرفت دستش و خونه تکونی می کرد تا عمو نوروز برسه

یک سرخاب هل هلکی  هم می زد و هفت سین رو می چید

 منتظر عمو نوروز که می نشست کم کم پلک هاش سنگین

 می شد و خوابش می گرفت

می گفت یک چرتی بزنم تا عمو نوروز میاد سرحال باشم

 ولی از اونجایی که خوابش سنگینه  می خوابید تاااااااااااااااااااااااااااا

سال بعد آبان و آذر

کم کم بیدار می شد که عمو نوروز مدتها بود که رفته بود

امسال ننه سرما دید اینکه زندگی نشد هر سال 5و 6 ماه

چشم انتظار بشینه بعد چیشان فیشا کرده

و تمییز و مرتب منتظر بمونه

و دلش رو خوش کنه به عمو نوروز و بعد خوابش بره

عمو نوروز هم بی سر و صدا بیاد وبره و محلش هم نگذاره

راستش رو بخواهین امسال ماهواره گذاشته بود

و یک کم بیشتر از یک وقتهایی نگاه می کرد

از خدا که پنهون نیست از شما هم نباشه فهمید که ننه بودن

قدیمیه و کم کم باید برای خودش دافی بشه

چطوری؟

این ننه سرما ها خیلی هم چشمش به این تبلیغ های ماهواره ست

خوب موقع تکوندن لحافش یک کوچک کننده بینی آیسان

 جدیدا می گذاره روی دماغش

 و یک لرزاننده شکم هم به دور شکمش می بنده

برای همینه که امسال زمستون  از بس همه اش

پی قر و فر خودش بود خیلی درست و حسابی لحافش رو نمی تکوند

 دیدن برف درست و حسابی نیامد؟

خلاصه ننه سرما همینطور که تی وی نگاه می کرد

 و ناخن هاش رو مانیکور می کرد

 به سرش زد که امسال چطوره که رد بول بخوره

و با بالهایی که رد بول بهش می ده پرواز کنه و

خودش بره سراغ عمو نوروز

عمو نوروز همینطور دلی دلی کنان داشت می آمد

 که دید یک خانم های لایت کرده  با دو تا بال پلاتینی بهش نزدیک شد

گفت به به چه دافی چه سری چه لبی عجب لاکی

و همینطور مات و مبهوت سرما دافی شد

دست سرما دافی رو گرفت و با هم رفتند به گشت و گذار

خلاصه اگر می بینید امسال بهار سرده و همه اش برف و تگرگه

به خاطر همینه که ننه سرما که برای خودش دافی شده

 همه اش توی 360 و فیس بوکه وچندین تا هم پیج داره

خوب اون لحافه هنوز اون وسط پهنه و سرما دافی هم

معلومه که دیگه خوابش نمی بره

عمو نوروز هم که الان اولشه و عاشقه  

هوش و عقلش رو از دست داده ، یادش رفته که هوا باید گرمتر بشه

چند وقت دیگه که  هورمون هاشون متعادل شد

 و شور عشقش هر دوشون خوابید

همه چی درست می شه نگران نباشید

عشقه دیگه!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

شر و شور سال نو که  خوابید

وقتی آدم ها از مهمانی رفتن ها و مسافرت رفتن ها افتادند

و دیگر مجری تلویزیون نگفت سال نو همه ایرانیان

 هر جای دنیا هستند مبارک

وقتی که همه سریال ها تموم شد و همه عروس دوماد شدند

وقتی برگشتی سر زندگی روزمره ات و هیچ اتفاق خاصی هم نیافتاد

دور خودت نچرخ آروم و بی سر و صدا به عید سال دیگه فکر کن

اگر سنبل توی گلدان خریده باشی  و شاخه ای نباشه

گل هاش دیگه ریخته و داره کم کم زرد می شه

ولی بهش هر روز آب بده تا تمامش زرد و خشک بشه

اونوقت یک چند روزی صبر کن تا خاک گلدان خشک بشه

خاک گلدان که خشک شد گلدان را برعکس کن و

با یک تکون پیاز رو در بیار و بگذار توی یک کیسه سیاه

 یک جای خنک و تاریک

پاییز که شد و دوباره فصل سرما شد

وسط اون هوای خنک و رمانتیک بازیها و دل آشوبی ها

یک کم هم به فکر عید باش

چشم بهم بزنی عید شده و تو سنبل نداری

می خری؟ خوب آره ولی با رشد سنبل توی زمستون سرما

و غم هات یادت می ره ها از من گفتن بود

اواخرآذر و اوایل دی که شد برو یک خاک  خوب بخر

و ته گلدانت یک تیله شکسته بنداز و پیاز سنبل رو

به فاصله 2 سانتی متری از ته گلدان بکار

بعد گلدانت رو بگذار یک جای تاریک و خنک

روزهای سرد پاییز و زمستون همون وسط های کار و

دوش گرفتن و غذا درست کردن و تند تند راه رفتن و سکوت کردن

و فکر کردن  و عاشق شدن ها و غصه خوردن و اینترنت رفتن 

و تی وی نگاه کردن هات گلدون ها رو  هم آب بده

کم کم سر از خاک در می آره و از اینکه تند تند بزرگ می شود

دلت قیلی ویلی می ره

این گلهائی که باید بکاری تا چندین ماه بعد تازه سر از خاک

 بیرون بیاورند حوصله من را سر می برد

اگر چند تا پیار سنبل داشته باشی و با فاصله بکاری 

 از حالا این گل ها از غلاف در می آیند وتا  اواسط فروردین گل داری

تو هم در حالی که  بوی سنبل توی خونه ات پیچیده می تونی

 یک لیوان چایی بریزی و جای ماتیک صورتیت رو بگذاری

روی لبه لیوان و خیره بشی به گل هات و رویا ببافی بده؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

ماریای عزیزم

 همین پارسال بود که شب ولنتاین یک گپ طولانی راجع به

 عشق و عاشقی زدیم یادت می آید؟

 

اگر بگذریم از آن آدم هایی که ظرف 1 ساعت عاشق چندین

نفرشان می شدی، عشق و عاشقی های پایدارت هم  کم نبوده.

 

عشق اولت از پسرهای مدرسه بالایی بود یادت هست؟

در خیال عاشقش بودی اون حتی تو  را ندیده بود و نمی دانست وجود داری

شب ها چه رویاها که نمی بافتی چقدر همه چیز خوب و قشنگ

و دوست داشتنی بود

 

عشق دومت واقعی بود

 هنوز شب  ها با فکر عشق اول می خوابیدی که عشق دوم

خودش پرید وسط زندگیت

 اون بیشتر عاشق تو بود تا تو عاشق اون

تو فقط از هیکلش خوشت می آمد که می تونستی عین یک

بچه تو بغلش پناه بگیری خوب تقصیری هم نداشتی خیلی بچه بودی

 

عشق سومت فقط یک صدا بود

تو عاشق صداش بودی حاضر نبودی ریختش رو ببینی

 ولی دوست داشتی تا صبح برات حرف بزنه

 

عشق چهارمت هم اول اون عاشق تو شد و تو مدتها

باهاش قایم باشک بازی می کردی و از دستش در می رفتی جذاب بود نه؟

تا کم کم عاشقش شدی  نمی دانم عاشق خودش شدی یا این بازی جذاب!؟

 

عشق پنجمت را خوب یادم هست ظاهر خشنی داشت

ولی خیلی مهربان بود نمی دانم تو کدامیک را دوست داشتی

 ظاهرش را یا باطنش را یا تضاد این دو را؟

 

عشق ششمت ایرانی نبود فقط یک تجربه بود

 

عشق هفتمت فقط به خاطر مادرش بود مادرش را دوست داشتی

 

عشق هشتمت عجیب بود تو که از گردنبند بدت می آمد فقط

عاشق زنجیر نازک نقره گردن او شده بودی

 

عشق نهمت اولین و آخرین عشقی بود که از سر ناچاری بود

 

عشق دهمت همه چیزش خوب بود فقط رانندگی نکردنش روی نرو بود

 

عشق یازدهمت خجالتی بود

 

عشق دوازدهمت جنتلمن بود و تو بعد از این همه دیوانه بازی

 شاید خانوم شدن برات جذاب بود

 

عشق سیزدهمت به خاطر رشته تحصیلیش بود

 

عشق چهاردهمت پایه خل بازیت بود

 

عشق پانزدهمت به خاطر ابروش بود

 

عشق شانزدهمت ولی مرد زندگی بود

خودمونیم ها من و تو دیگه خوب می دونیم اینکه می گن

آدم یک بار بیشتر عاشق نمی شه چرته!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

می گه تو ما رو کشتی با این عکس از لیوانت

می گم آخه نصف عمر من باهاش می گذره

اون همه خستگی ها و نگرانی ها و دلواپسی های من

 رو ازم می گیره...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin