X
تبلیغات
Free Image Hosting at allyoucanupload.com کانال ام تی

کانال ام تی

برعکس همیشه که می گویم نوشته های من  زنذگی خصوصی من نیست ،

این بار این نوشته کاملا "زندگی من"  است .

هیلدای عزیزم امروز داد می زدی عصبانی بودی و من ته دلم غنج می رفت ...

تو خیالم را راحت کردی ...

فهمیدم چقدر بزرگ شدی  وقتی که گفتی امروز با دوستانت

شکلات خریدی و توی دانشگاه پخش کردی

 بچه ها بهتون زل زدند  مسخره کردند یا بی تفاوت بودند،

عصبانی نباش مهم نیست باور کن  واکنش   آنها مهم نیست

ممنون که به انها فهموندی  اولین اسکار تاریخ ایران حداقل  از بازی استقلال و

پرسپولیس که مهمتر هست

 شاید بفهمند فقط بعد از مرگ کسی نباید عکسش را پشت شیشه زد

چندین دفعه بهت گفتم جامعه  فقط دوستان فیس بوک ما نیستند

اونجا همه چی عالیه همه روشنفکر و هماهنگ با هم قهوه می خورند

آواز می خونند  برای سرزمینشون  شادی می کنند  غمگین می شوند

 تلاش می کنند  ولی اینها اکثریت جامعه  ی ما نیستند

مرسی که با این کار سعی کردی یک گوشه کوچک را بگیری

مرسی که نمی گذاری  مردم عادتشون شه فقط زنده بمونند

تنها این جدایی نادر از سیمین نبود که اسکار گرفت،

زندگی و  فرهنگ  ما بود که اسکار گرفت.

دنیا دغدغه زندگی  ما مردم ایران رو دید و برایمان کف زد.

خوشحالم  که سالهای آینده می تونیم برای بچه ها و نوه هامون

با افتخار تعریف کنیم و از خوشحالی اشک بریزیم و 

کنار فیلم اشک ها و لبخندها  جدائی نادر از سیمین رو توی

آرشیومون داشته باشیم و برای هزارمین بار ببینیم 

 و دور هم کیک و چائی بخوریم  و غرق زندگی بشیم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شنبه ها برای من مساوی با کلی کار و کلی ارباب رجوعه غرغروئه که

 فکر نمی کنن پنجشنبه و جمعه  تعطیل بوده

 و انتظار دارند  کارهاشون انجام می شده

اما امروز هزار تا کار انجام دادم و باز هم کلی انرژی داشتم

امروز با فراغ بال گذاشتم ارباب رجوع ها غر بزنند

 و سعی نکردم از دستشون در برم

پرونده های کاریم امروز برای من شده بود به  لطافت بادهای پاییز

ورق که می زدم باد خنکشون سرکیفم می کرد

رانندگی برای من از همیشه آرامش بخش تر بود

 هی دعا می کردم همه جا ترافیک بشه که بیشتر توی ماشین باشم

دق مرگ نشدم از چراغ قرمز 325 ثانیه ای

با حوصله به درخت ها  و مردم و کلاغها نگاه می کردم

آخر روز هم همه ی کارهام عالی انجام شده بود

و به هر چی می خواستم رسیده بودم

مدام هم فکر این نبودم که کی کارهام تموم می شه

 خوب اصلا  بذار تا شب طول بکشه

  قبلا ولی حساب می کردم ساعت ها رو یکی یکی می شمردم  که

کم نیارم و به همه چی برسم   هول هولکی می دویدم اینور و اونور

امروز به پارکبان پول اضافه دادم

سرعتم را کم کردم تا تمام عابرین پیاده از خیابان رد بشن

و از اینکه ازم تشکر کردن ته دلم غنج رفت

به  کارمند بانک خندیدم

 با کارمند شهرداری چائی خوردم

درد و دل منشی رو گوش دادم

آخرش هم که کارهام انجام شد دلم نمیامد از ماشین برم بیرون

 تازه دلم می خواست یک لیوان چایی داشته باشم و

صندلی ماشین رو بدم عقب و یه جا کنار درخت ها پارک کنم

و چشم هام رو ببندم  و خانم مهرنوش هی باز  بخونه

 تو که چشمات خیلی قشنگه رنگ چشمات خیلی عجیبه...

مهرنوش-تو که چشمات خیلی قشنگه را گوش کنید 

 

 

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ماریوس عزیز

ایمیلت رو خوندم

می دانم که نگرانی اصلی تو این نیست که چرا ماریا هنوز از شر و شور نیافتاده

می دانم او هنوز اهل عاشقی ، اهل خنده های از ته دل ، اهل گریه های بیصدا

اهل دعوا کردن به حد انفجار و بعد توی بغل گرفتن است.

او هنوز عاشق لاک  نارنجی و روژلب قرمز و تاپ زرد است ،او هنوز لباس شب آبی

نفتی  را به سیاه ترجیح می دهد.

گفته بودی قبلا ماریا روزها می رفت سرکار و عصر ها می آمد.

 غذایی می خورد،ورزشی،تلویزیونی دوشی و بعد می رفت  پای اینترنت

ازدو سه تا سایت خبری سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی  شروع می کرد

و بعد ایمیل هایش را چک می کرد بعد می رفت سراغ گودر و سایت ها و

وبلاگهای دلخواهش...

از وبلاگ های آشپزی شروع می کرد و چند وبلاگ روزمره نویس تا آخر به سراغ

 وبلاگ های هنری می رفت و با خوردن یک لیوان چای از خواندن کیف می کرد.

اون وسط ها فیس بوکش هم یک نگاهی می انداخت یعنی فیس بوک برایش

 یک زنگ تفریح بود یک گشتی و یه خبری از دوستان و دیدن 4تا عکس

نوشته بودی ولی الان مدتیست اوضاع فرق کرده...

ماریا مدتها بود که دوست پسرهای قدیمش را در فیس بوک سرچ می کرد

از روی عمد یا سهوا "ئی "را اشتباه می زدie  ee  شاید هم  آنها فامیلشان را

 اشتباه زده بودند که پیدا نشوند شاید دوست داشتند گم و گور باشند .

تا اینکه تازگی بالاخره یکی یکی خودشان سر و کله شان پیدایشان شده و برایش

 روی فیس بوک پیغام داده اند

ماریا هم دیگر از سرکار که می آید همه چی تعطیل و یکراست می رود سراغ

فیس بوکش  و 5 دقیقه یک بار هم ریفرشش می کند...

با هیجان چائیش را سر می کشد و پیغام ها را می خواند

 بعضی وقت ها نوستال هم  می شود و به فکر فرو می رود و بلند بلند داد می زند:

 چقدر عالیه که اینروزها همه می توانند همدیگر را پیدا کنند

....

شماهاماریوس را نمی شناسید ماریوس ِماریا روشنفکر است .

 یعنی من می دانم از حرص می میرد و ادای روشنفکر ها را در می آورد.

 مطمئنم گیج و منگ و حرصی هر روز اد لیست ماریا را چک می کند و

هر یک مردی که زیاد می شود دق می کند.

ماریوس عزیز نگران نباش ، من ماجرای ماریا را می دانم

دوست پسران قدیم اول از همه از ماریا می پرسیدند که سلام چه خبر ؟

ازدواج کرده ای یا نه؟  

و بعد ازشنیدن جواب می گفتند که خودشان چی کاره اند! و بعد مجردها که

 سلام نکرده اد کرده بودند و متاهل ها به زنشان بستگی داشت.

ماریا اول از همه می رفت عکس های دوست پسران قدیم را نگاه می کرد

 و بعد با خودش زمزمه میکرد خوب شد زن این پیرمرد نشدم ، این یکی چرا

شبیه پدر ژپتو شده ،اون یکی چرا اینقدر تیپش حاج آقائیست.

بعد می دید فلانی یک بچه بزرگ دارد با زنی که چشم هایش مات است و برق

 نمی زندو اون یکی هنوز سرگردان دور خودش می چرخد ومثل بیست ساله

 ها عکس های مکش مرگ ما می گذارد

بعد پیش خودش می گفت خوب شده که رابطه اش را با این آدم ها تمام کرد

چه شانسی آورده است چه خری بوده که گاهی کمی  افسوس خورده بوده

و به آنها  فکر کرده

...

ماریوس عزیز

اگر اینروزها چشمهای ماریا برق می زند اگر ماریا خوشحال است و زیر لب

 "شب ها همه اش به میخونه می رم من " می خواند

برای پیدا شدن این آدم ها در زندگیش نیست برای این است که اگر ته ته دل

خوش قلب ماریا را بگردی یک شیطان بدجنس کوچک پیدا می کنی که

دندانهایش برق می زند!

ماریا خوشحال است که روزگار از آنها انتقام گرفته ،ته دلش قنج می رود که

 بدون او خوشبخت نشده اند

 پیش خودش می گوید که می دانسته متولدین این ماه اینجورین و متولدین

اون ماه اونجوریند!

او اشتباه نکرده است می دانسته فلانی مرد زندگیش نیست و فلونی آدم

 افسرده ایست

شیطان کوچک درون ماریا  لذت می برد از خوشبخت نبودن آن  آدم ها

این روزها تکیه کلام ماریا شده :

دیگی که واسه من نجوشه می خوام سر سگ توش بجوشه

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ماریا ی عزیزم 

دلم برایت تنگ شده بود

مدتی بود که می خواستم برایت بنویسم که انقدر به "ماریاک "گیر نده...

انقدر نگو اینکار رو بکن اینکار رو نکن

این چند وقت خیلی به گذشته خودمان فکر می کردم

 به نظر تو  ما همان آدم هایی نیستیم که پدر و  مادرمان

 در باره شان به ما هشدار می دادند؟

آیا ما دقیقا همان کارهایی را که  گفتند نکن نکردیم

چرا دقیقا همان کارها را کردیم

مطمئنا مادر پدرهای ما یک بچه معمولی با آینده معمولی

 می خواستند نمی خواستند؟

آنها صد دفعه هشدار ندادندراجع به وحشی هایی که توی

 خیابانها با سرعت رانندگی میکنند؟  آنها  یک بچه ی آدم

 می خواستند

آنها  مطمئنا  بچه ی  نمی خواستند که  روز  اول  تصدیق

 گرفتنش توی جاده رانندگی کنه

آنها بچه حرف گوش کن می خواستند

کسی را که عین بچه آدم سر موقع ازدواج کنه و الان 2 و 3

 تا بچه داشته باشه  تا  جمعه ها  نهار  بچه ها  و  نوه ها

 خانه شان را از جیغ و داد پر کنند

چند دفعه راجع به واقعی نبودن عشق نصیحتت کردند؟

 اونوقت تو 16 بارعاشق شدی  و  هنوز هم دست از عشق

 و عاشقی بر نداشتی!

همین چند وقت پیش بود که گفتی مدتیست در زندگیت عشق

 به چیزی نداری احتیاج به هیجان داری

در جوابت چی گفتند؟ مثل آدم حرف گوش کن و زندگی کن

کدوم آدم حرف گوش کنی 14 سال پیش بازار سید اسماعیل

 می رفت که ببینه چه جوریه؟

چندین بار به ما گفتند آدم عاقل همه چیز را خودش امتحان

نمی کنه از تجربه ی دیگران استفاده می کنه  گوش کردیم؟

وزراء نرفتی که رفتی

با لاک قرمزپابرهنه روی موکت کانکس کمیته راه نرفتی که رفتی

نه ؟بچه حرف گوش کن را با پتو توی  ون کمیته می ندازند؟

بچه حرف گوش کن با پای شکسته کوه می رود؟

چندباراز کلاسهای دانشگاه در رفته باشیم  باز حرف گوش کن

محسوب می شویم ؟

تتوی  پشت کمرت  را  بگو  و بعد  دربدر  دنبال  جایی گشتن

 برای  آزمایش ایدز دادن

بگذار بقیه اش را نگویم خودت بهتر می دانی

خلاصه از این دست کارهایی که یکیش برای دیوانه کردن

پدر و مادر ها کافیست  

ببین ما آدم بدی نیستیم

فقط دقیقا همان آدم هایی هستیم که پدر و مادرمان درباره شان

 به ما هشدار می دادند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من یک سال و بیست و یک  روزه که دلشوره دارم 

 از سرکار میام می رم پیاده روی ته دلم یه جوریه

از کنار بوی علف های  تازه رد می شم ته دلم یه جوری می شه

نفس عمیق می کشم ته دلم یک جوری می شه

شکلات تلخ می خورم با چای لیمو  ته دلم یک جوری می شه

من یکسال و بیست و یک روزه که دلشوره دارم

یکسری از دوستانی که از نوشتن بدستشون آورده بودم  اینروزها همه اش

می پرسند که چرا دیگه نمی نویسم

درسته که من می گم و می خندم ولی ته دلم دلشوره دارم

چطوری بگم که این دلشوره من خوب نشده کم شده ها ولی خوب نشده

 راستش نوشتن وبلاگ یک تجربه ی خوب بوده برام  دوستان خوبی هم برام آورده

من از اون آدم ها نیست که بشینم فکر کنم و بنویسم یک دفعه و اتفاقی یک چیزی

می یاد تو ذهنم و می ره وقتی دلشوره دارم نمی شه که بنویسم

توی  این یکساله یک جوری ذهنم تو کما بود یعنی تو هم بودی

 همه مون یه جور دیگه شده بود زندگیمون 

هر لحظه فکر می کردم  یک اتفاق یک تحول یک چیزی زیر و رو می شود

ولی این دلشورهه  داره دائمی می شه  روزها الان راحتتر می گذره

ولی خدا کنه بهش عادت نکنم چیزی که بهش عادت کنی جزء وجودت می شه

ولی می فهمی که من یک سال وبیست و یک  روزه که دلشوره دارم ؟

پ ن :در ضمن این هم بگم نوشتن یک جایی که همه می شناسنت  سخته همه اش می ترسی بر اساس نوشته هات قضاوت بشی در حالیکه بعضی نوشته ها فقط نوشته اند ولی نمی شه همه اش توضیح داد که برای شناختن بیشتر من به خودم مراجعه کنید این ها گاهی صرفا یک نوشته اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

می دونی اون موقع ها مثل الان نبود که اینقدر خواننده های گوناگون

 زیرزمینی و رو زمینی و سیب زمینی  وجود داشته باشه

16 ساله بودم که پیروز آهنگ "عشق 17 ساله ی من" رو خوند ...

من 16 ساله از غصه دق کردم نه اینکه حالا خیلی آدم رمانتیکی باشم ها نه

 ولی خوب تو چطوری الان با آهنگ "لیسانس خانم معماریه" ذوق می کنی

  و کیف می کنی خوب اگه عمران خونده بودی دق نمی کردی ؟

آره خوب من هم دق کردم

آخ که چقدر اون سال ها من به این نگارها و نازنین ها حسودی کردم

می دونی گاهی وقت ها وقت ،وقت تو نیست

گاهی آهنگ ها اصلا آهنگ تو نیست

وقتی 17 سالم شد وارد دانشگاه شده بودم و تغییر و تحولات اون

زمان اونقدر جذبم کرده بود که اصلا یادم رفته بود که همچین آهنگی

 هم وجود داره

19 ساله که شدم یک روز داشتم نوار کاست ها رو زیر و رو می کردم که باز

 به این آهنگ بر خوردم

هی هی چقدر افسوس خوردم که 17 گذشت و من در خواب بودم!

سال ها  می گذره و حالا دیگه  آهنگ ماندانا رو خوندن و شنیدن چه فایده!

اون هم با این ریتم و آهنگ ها!

 حالا یکی هم نه 2 تا

خوب فقط  داغ دلت تازه می شه !

می دونی گاهی وقت ها وقت،وقت تو نیست

گاهی آهنگ ها اصلا آهنگ تو نیست

http://sites.google.com/site/mtchannel/mandana.wma

http://sites.google.com/site/mtchannel/AlirezaFarahmand-Mandana2.mp3?attredirects=0

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بعضی اتفاقای زندگیت هست که باعث می شه زندگیت به قبل و بعد اون

 تقسیم بشه

یعنی هر وقت می خوای به زندگیت فکر کنی یا 

برای کسی خاطره تعریف کنی می گی قبل از

اینکه اینجوری بشه یا بعد از اینکه اینطوری شد ...

درست مثل زندگی پیامبر که قبل از هجرت و بعد از هجرت داشت

حالا تو شدی مبنای زندگی من

بیست و پنج سال زندگی با تو و ادامه اش با فکر به تو ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عنوان ندارد یا حالی برای درآوردن عنوان نمانده

 

يادته من تا 10 روز پيش داشتم آهنگ هاي ساسي مانكن رو تحليل مي كردم؟

  حالا حالم از هرچي آهنگ بهم مي خوره

يادته از صبح كه پا مي شدم پراز انرژي 56 تا كار توي برنامه ام بود وهمه رو هم

انجام مي دادم ؟ حالا صبح كه مي رم سركار كلافه ام

يادته  سعي مي كردم به همه روحيه بدم به دوستام برسم به مادربزرگ سربزنم

 هواي اونو داشته باشم  حواسم به اين باشه  ؟حالا ديگه حواسم به خودمم نيست

يادته  كه از ورزش كيف مي كردم با ذوق موقع رانندگي آواز مي خوندم ؟

با عشق گيتار مي زدم  و با شوق آشپزي ؟ حالا حالم از همه شون بد مي شه

يادته  به فيس بوك كه سر مي زدم چقدر به  كوييز هاي چند تا بچه داري و

شبيه چه ميوه اي هستي تو مي خنديدم ؟ دنبال  يه دوست قديمي مي گشتم؟

عكس هاي فلاني رو نگاه مي كردم ؟ براي تو كيس مي فرستادم؟

حالا اگر به فيس بوك سر مي زنم براي خوندن چند تا خبريه كه من شايد ازش  جا موندم

يادته  غمگين مي شدم مي رفتم لاك سرخابي مي خريدم با

تاپ نارنجي  ؟حالا ديگه هيچي حالم رو خوب نمي كنه

يعني يكجوريم كه اصلا حالم از تاپ نارنجي بهم مي خوره

از همه كارهايي كه انجام مي دادم فقط خبر خوندم باقي مونده

 اونهم عوض روزي 2و3 بار و4و5 تا روزنامه و سايت و چندين تا وبلاگ

 شده روزي 34 بار و 143 روزنامه و سايت

حالم بده نمي فهمم چه جوريم يك جوريم 

انگار يكي با كفش روي قلبم وايستاده

 قهوه  با شكلات هم حالم رو خوب نمي كنه

حتي از بوي بهارنارنج توي چايي  دارم عق مي زنم

 كلافه ام  تو نمي فهمي چي مي گم

كاشكي فنجون قهوه ام رو برمي گردوندم و فالي مي گرفتم و تهش سفيد سفيد  بود

از همه چي حرصم ميگيره

از عكس مهموني هاي تو از حرفها ي بي ربط اون  از ايميل هاي نامربوط اين

حالا مي فهمم كه تو دل آدم رخت مي شورن يعني چه!

بعضي وقت ها اصلا  يادم نمي ياد  قبل از انتخابات ماها راجع به چی حرف می زدیم چیکارا

می کردیم  چطور زندگی می کردیم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مارياي عزيزم

كه روزي 100 بار زنگ مي زني و ايميل و پيغام مي دي و مي پرسي  كه 

 اينجا چه خبره

و مي خواهي كه راجع به انتخابات بگم و بنويسم

مي دانم كه دوري و داري ديوانه مي شوي

كه اينجا چه اتفاقها داره مي افته و تو نيستي و خودت

و توي هيچ كدومش سهيم نمي دوني

انگار تو بايد يك دادي بكشي و يك راهي بروي تا اين كشور، كشور تو حساب شود

مي داني امروز تواين  پياده رو هاي رنگي رنگي  وليعصر دوست داشتني

كه  راه مي رفتم ، فكر مي كردم براي تو چه بنويسم

بنويسم كه  اين روزها همه چي فرق مي كنه

بنويسم كه شهر مهربون شده

زندگي رنگي شده

دنيا كوچك شده

توي دوربين ها همه اش عكس هاي رنگي ثبت مي شه

از تلويزيون و راديو آهنگ  هايي پخش مي شه كه ته دلت غنج مي ره

اين روزها هر ساعت فكر مي كني توي خيابون دارند عروس مي برند

مردم راجع به قاليچه ابريشمي گل بهي اون يكي  و3 رديف مرواريد سفيد

عربي اين يكي حرف نمي زنند

روابط بين انسانها فرق كرده

مردم از هميشه ي زندگي انگار خوشحال ترند

خانواده ها هرشب بهانه اي دارند براي باهم تلويزيون ديدن

مردم همه با هم حرف مي زنند

 دست هم رو مي گيرند

 مي خندند

انگارهمديگر رو مي شناسن

بهانه اي براي فرستادن روزي 46 تا اس ام اس  دارند

از هيجان لپ ها همه گلي شده

مارياي عزيزم باورت نمي شه كه چقدر سايه و لاك سبز اين روزها فروش رفته

تو خيابون  ها محل كار رستوران تاكسي همه  بهانه هايي براي حرف زدن با هم دارند

مي داني ماريا چه بخواي چه نخواي  هم فرو مي ري توي جو رنگي

حتي اگر وانمود كني غرق كاري  و زندگي هستی و وقت نداری

 بازهم  تو رو مي كشه به طرف خودش و چشم باز مي كني مي بيني

 تو موج  رنگي شدي وداري مي چرخي

خوشحالم كه مردمم روزهاي پر شور و هيجاني رو تجربه مي كنند

خوشحالم كه بعدها  به بهانه ي تعريف اين خاطره ها چه چايي هايي

مزه مزه مي شود چه قهوه هايي خورده مي شود. چه چشماني برق مي زند

كاشكي مرتب انتخابات بشود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

يك عالمه برگ مو خريدم يعني زياد نمي خواستم بخرم

گفتم نيم كيلو

گفت 2 كيلو مي دم به قيمت 1 كيلو ببر

 گفتم زياده چي كارش كنم  ؟

گفت خوب همه اش رو درست كن شب طولانيه ...

 و من فكر كردم با اينهمه برگ مو كه همه اي خاطراتم مي ريزه بيرون!

كي حال داره همه اي خاطراتش رو از ته و توي مغزش در بياره و گردگيري كنه

چرا تو مغز؟

چون بيشتر خاطرات وقتي كه ته نشين شد مي رن تو مغز ديگه تو قلبت نيستن

 تو قلبت كه اونقدر جا  نيست همه بمونن

خاطره هات منتظر نمي شن كمرنگ مي شن دود مي شن و

 مي رن گوشه  مغزت مي شينن هي رو هم رو هم

ديگه با فكر كردن به اونها قلبت يكجوري نميشه  ضربانش تند و كند هم نمي شه

فكر مي كنم كه مادربزرگ كه اونموقع ها كه مي تونست و دلمه درست مي كرد و

براي همه هم كنار مي گذاشت يعني  فكرش تا كجاها مي رفت؟

و بعد فكر مي كنم خوب  اين زنها كه غيبت كنان مي شينن با هم سبزي پاك

مي كنند و دلمه درست مي كنند و پياز سرخ مي كنند يعني براي اينه كه هيچ

خاطره اي يادشون نياد؟

من دوست دارم برگردم و فكر كنم به برش هاي زندگيم

 وفكر كنم كه چي تو كله ام مي گذشته  13و14 سال پيش ...

و فكر كنم به شب ها و روزهايي كه همينطوري ليز خوردن و رفتن...

 بعد حواسم نباشه و همه ي دلمه ها پيچيده بشه و زندگيم برگرده به روال عاديش

و بعد فكر كنم كه كي دوباره زندگيم رو غير عادي كنم؟

بعدش من چقدر آرومم و خوب ...

چقدر هم زود خوابم ميبره  ......

چه خواب هاي خوبي هم مي بينم .......

اصلا راز و رمز و فوت كوزه گري خوشمزه شدن دلمه و كتلت و اين جور غذاها

اينه كه توشون خاطره بريزي

مي گي نه ؟ امتحان كن

مي گم يارو راست گفت اين شب طولاني بهاري با دلمه چه قشنگ شد ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت   توسط ام تی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin